|
فصل عاشقانه
بارانه تنها... این پست هم با اسم تو شروع میشه; خدا... یکی بود یکی نبود یه تنها بودو یه باران تو سرزمین (ع ش ق) باران ,تنها بارونه تنها بود تنها, باران رو دوست داشت تنها, (ع ا ش ق) باران بود تنها, جز خدا و باران هیچ کسی رو نداشت. هر وقت که بارون میگرفت ,تنها فقط به یاد باران بود و میگفت: باران ببار خیسم کن (ع ش ق) وجودم را تو سیراب کن... و بعد سکوت بودو یاد باران, تو خاطر تنها تنها, باران رو دوست داشت تنها ,(ع ا ش ق) باران بود تنها, جز خدا و باران هیچ کسی رو نداشت. یه روز تنها به باران گفت: باران من دوستت دارم... باران گفت: تنها من دوستت ندارم!!! من آرام رو دوست دارم!!! و باران رفت... تنها, در حضور خدا , با چشمان گریان گفت: خدایا مراقبش باش.امیدوارم در کنار آرام احساس آرامش کنه...
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم، تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو ، ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد ، می رقصد اشک آه ، بگذار بگریزم من از تو ، ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم، خنده به لب ، خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل
|
![]() به وبلاگ تنها من و تو خوش آمدین.....
عشق یک افسانه نیست انکه عشق را آفرید دیوانه نیست روزگار اما با ما وفا نداشت... طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس... حسرت و رنج فراوان بود و بس |