تبليغاتX
تنها من و تو

تنها من و تو

در شبهای بی کسی

  دل من سخت گرفته است


دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت

بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا




+نوشته شده در ساعتتوسط نگین | |

  چه سنگین گذشت

Kuvaa http://i15.tinypic.com/2d0ni82.gif ei voida näyttää, koska se sisältää virheitä.
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را
وامروز دوباره شکست
تکه ای از شکسته های قلبم
درآن گوشه ی پاییزی
گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود
تا حرفهایم
در بستری از بغض بخوابند
کاش گفته بودم...
کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی
که قلبم ستایشت می کرد
دریغ از گوشه چشمی
که همان، بت شکنم کرد
وامروز...
بخشایش عذرم
مفهومی بی رنگ است
گمشده در اعماق تاریک قلبم



+نوشته شده در ساعتتوسط نگین | |

  ديشب دلم گرفته بود

 

ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
 
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
 
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
 
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
 
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
 
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
 
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
 
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
 
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
 
يه قاصدك اومد پيشم
 
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
 
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
 
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
 
مي گفت كه تو يه راه دور
 
يه راه دور و سوت كور
 
مسافري نشسته بود
 
مسافره غريب و دلشكسته بود
 
از تو همش شكوه ميكرد
 
با اشك گرم و دل سرد
 
مي گفت كه يادت نمياد
 
اون روزاي آخريه
 
چه قدر دلش مي خواست كه تو
 
نگاش كني ، صداش كني
 
بهش بگي دوسش داري
 
به شرطي تنهاش نذاري
 
تا اومدم بهش بگم برو بگو
 
دوسش دارم ، پاش مي شينم
 
ديدم كه اون رفته بود و
 
منم دارم خواب مي بينم .




+نوشته شده در ساعتتوسط نگین | |