|
هم اتاقی
قصه گوی پیر شهر
قصه گوی پیر شهرم بگذر آرام از کنارم در برم منشین برایت قصه ی دیگر ندارم قصه هایم مرده در من دیگر از افسانه سیرم بر مزار قصه هایم مینشینم تا بمیرم روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی کز بر من میگریزد عشق و رویای جوانی آمدی تا بار دیگر جان بگیرد غصه هایم این زمان افسرده جانی بی پناهم ای گنه کرده برو من بی گناهم قصه گوی پیر شهرم بگذر آرام از کنارم در برم منشین برایت قصه ی دیگر ندارم قصه هایم مرده در من دیگر از افسانه سیرم بر مزار قصه هایم مینشینم تا بمیرم
باران عشق باریدوانتظارصدای دلنشین تو به پایان رسید. با ریختن باران ، تو مثل همیشه به حرف آمدی وگفتی این باران عشق است باران دل من، بارانی است که هیچ وقت در زندگی من تمامی ندارد .باران احساس است. همیشه در آرزوی باران که بهترین آرزوی توست به انتظار مینشینم!
|
![]() به وبلاگ تنها من و تو خوش آمدین.....
عشق یک افسانه نیست انکه عشق را آفرید دیوانه نیست روزگار اما با ما وفا نداشت... طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس... حسرت و رنج فراوان بود و بس |